|
|
|
|
|
هنوز هم گاهی اردیبهشت می شود... ...و هنوز اردیبهشت ها می روند ، بی که آمده باشی... رفیق! دیوونه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:17 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تقصير تو نبود! خودم نخواستم چراغ ِ قديمي خاطره ها، خاموش شود! خودم شعرهاي شبانه اشك را، فراموش نكردم! خودم كنار ِ آرزوي آمدنت اردو زدم! حالا نه گريه هاي من ديني بر گردن تو دارند، نه تو چيزي بدهكار ِ دلتنگي ِ اين همه ترانه اي! تنها آرزوي ساده ام اين بود، كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني و بعد از قرائت بارانها، زير لب بگويي: «-يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش!» همين جمله، براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان، كافي بود! هنوز هم جاي قدمهاي تو، بر چشم تمام ترانه هاست! هنوز هم همنشين نام و امضاي مني! ديگر تنها دلخوشي ام، همين هواي سرودن است! همين شكفتن شعله! همين تبلور بغض! به خدا هنوز هم از ديدن تو در پس پرده باران بي امان، شاد مي شوم! بانو! "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 13:56 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روانی عزیزم! خودت بهتر از هر کسی می دونی که برای یادآوری همه تلخی ها و شیرینی های دهه هشتاد ، حتی نیازی نبود به گذاشتن اون سه نقطه ی متوالی... حالا قاعدتا" وقتشه که برات از خیلی چیزا حرف بزنم . همون چیزایی که همیشه به اشاره ای ازشون گذشتم و ... ولی فکر می کنم حتی اگه جسارت نداشته من واسه گفتن یه سری از ماجرا ها رو نادیده بگیریم ، این واقعیت که ملاقه رو توی گذشته ها فرو بردن ، دردی از دردهای امروز ما درمون نمی کنه ، توجیه مناسبی باشه واسه باز هم نگفتن استخوان مانده لای زخم گندیده ی امروز ما... روانی عزیزم! وقتی همه چی به ما تحمیل شده و ما هم انگار دیگه چاره ای جز تن دادن به سیر رویدادهای متواتر و پی در پی این روزها نداریم ، بهترین کار همونیه که تو گفتی : بگذریم ... اما باور کن خیلی وقتا ، بی خبری میشه همون نمک روی زخمی که تو ازش ابا داری . وقتی باز کردن هر روزه اینجا آیینی شده باشه که هیچ جور نمیشه خودمون رو از زیر بار تعهد به اون ، بیرون بکشیم ، ننوشتن و ندیدن مکتوبی در این تنها جای با هم بودن ، خودش میشه زخم . باور کن... روانی عزیزم! ممنون که نوشتی... "دیوونه"
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:0 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوونه عزیز! کمترمی نویسم چون فکر می کنم اینجا نوشتن، عین نمک پاشیدن رو زخمه ولی پست دیروزتو که خوندم ،گفتم به جای کامنت بهتره ... رو اینجا بذارم. پ.ن:ناخوداگاه یاد این افتادم و دهه هشتادی که ازش به راحتی رد شده بودی. بگذریم ،هم از پست تلخ تو ، هم از اشاره من... "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 18:18 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
... و سهم من آرشیو اینجا...
می خوای همشو برات از حفظ بگم؟ بد وقتی رفتی... - امضا هم نمی کنم لعنتی! جایی باید امضا گذاشت که مخاطب داره ! اینجا که خیلی وقته مخاطبش فقط خودمم! - خداحافظی هم نمی کنم . به همون دلیلی که تو آخرین بار ، سلام نکردی... پ.ن: بزرگترین پست زندگیم رو در ۶۳ سطر نوشته بودم که واسه همیشه بمونه. ولی پاکش کردم که نمونه! یه سری ناگفته ها بودن که از گفته ها ، مهمتر نبودن! خوشحالم که تصمیمم عوض شد! هنوز واسه گفتن یه سری حرفا ، جسارت ندارم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:32 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تهی می آیم و تهی تر باز می گردم...
زنده ام هنوز... فقط به پاییدن این پنجره پیر خواهم شد... پ.ن: نیستی... "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:14 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد اون شبی زده به سرم که تا خود صبح ، یکریز سرفه کردم . همون شبی که دم دمای صبح بردنم همون بیمارستان همیشگی و موندم و فرداش از هم بی خبر بودیم...
یاد همون شبی که فرداش نگرانم شده بودی... ـ حالم خوبه! نگران نباش! "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:24 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روانی عزیزم !
یه رفیقی داشتم که هر وقت بهش می گفتی مثلا" سرم درد می کنه ، زرتی می گفت منم همینطور... امروز می خواستم واست یه کم از اون چیزایی بنویسم که منم بهش دچارم و اتفاقا خیلی شبیهه به این چیزایی که تو نوشتی - با این تفاوت البته که من دارم از اهرم مجادله و پوز زنی و برجک پایین آوردن به نحو احسن استفاده می کنم!- که یاد اون رفیقم افتادم... ولی یه چیزیو حیفم میاد که نگم : دلتنگم ! مواظب چشمات باش پ.ن: ضمنا" تکیه کلام آقای.... اینه: "همه مواردی که وجود داره!". اونی که نوشتی کپی رایتش مال خودمه! "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:58 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
عزیزم! این از غرغرای من،تو در چه حالی؟ "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:4 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوونه عزیز! قاعدتا وقتی بیشتر از چند ساعت گذشته و باهات تماس نداشتم،باید بگم سلام ولی نمی گم چون در تمام این چند روز فکرت باهام همراه بود . به جز تو ،در حال حاضر با همه چیز کلا مشکل دارم .روی همه چیز و کلا تاکید میکنم یعنی مسبب مادی خاصی نداره ،البته یاس فلسفی و این شر و ورا هم نیست.از قاطی کردنای ادواری مخصوص خود من، چیزی یادت هست؟ دوباره به سرم زده.اصلا نمی دونم چمه.خودت که می دونی مدتیه گیج می زنم ولی الان فکر کنم به یه نقطه عطف رسیده. نیازی به تشریح نداره که حال و حوصله کاریو ندارم. تنها انگیزه واسه صبح بیدار شدنم تعهدات مسخره کاری و اجتماعیه، همه کارای روز مره رو هم روی دور اسلو انجام میدم و هیچ عجله ای واسه هیچ چیزی ندارم . خیلی کسلم ولی اصلا خوابم نمی بره تو چند شب گذشته هم یکی دو ساعت بیشتر نخوابیدم. دیگه نسبت به اکثر مواردی که قبلا حساس بودم هم بی تفاوت بی تفاوتم.بر عکس همیشه تو این چند روز با هیچ شخص حقیقی و حقوقی هم وارد کوچکترین مجادله ای نشدم، ولی به طرز عجیبی در حال تحمل یه سری چیزا هستم که فکر میکنم وقتی تحملم تموم شه،البته خیلیاشم حل میشه، نکته شم در همینه که چون حس و حال رویارویی با اونارو ندارم،همین طور داره ادامه پیدا می کنه. در ضمن اینایی که گفتم هیچ کدوم واقعا نشون نمی ده چه جوریم فقط یه توضیح مختصر از شرایطم بود تا قالب کلیشو بفهمی ،والا اگه بخوام دقیقشو بگم خودمم نمیدونم باید چی بگم یا اصلا چیه. خلاصه .....تا قمر در عقربه حال ما چنینه دیوونه عزیز! امشب خیلی به فکرت بودم.مخصوصا وقتی که زنگ زدی و نشد باهات حرف بزنم البته غیر از این غرغرایی که حال خودمم بهم میزنه، مطلب قابل عرضی نبود. تکیه کلام معروف آقای.... الان بکار میاد:"به این صورت". "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:1 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
تو تکرار نخواهی شد
"دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:50 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
نیستی...
و من بیتاب نبودنم... - اینو یادته که! "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:16 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
باد ، می آید...
باران ، می آید... صدای طپش درد در نبض زمان ، می آید... تنها این تویی که نمی آیی ... "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 15:21 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روانی عزیزم! اگر درست باشد که دردمندی آدمها ، ساز و کاریست که نیل به مرحله جنون ، یکی از کارکرد های آنست ، به گمانم فرصت زیادی برای نمایش عقلانیت نمانده است. خرد ، واژه نا مانوسی است اگر رفتارهای آدمی را نتوان در بازه ای تعریف کرد که آن را عقلانیت می خوانند. عقلانیت ، ساخته و پرداخته آدمهاست و فراتر از آن بر آنم که ردپای عقل مداری را می توان در اشراف مداری قرون وسطایی انسان جستجو کرد . انجا که "اشراف" ، اخلاق را ساختند تا "هنجار" ها ، دلیلی باشد برای تبعیت فرودستان و همین "فرودستان" ، دین را پایه گذاشتند تا بهانه ای باشد برای حوالت کردن ناکامی های فشرده ، به دنیایی موهوم ... این ها را که شاخص کنی ، در می یابی که تعریف عقلانیت میراث تن دادن به همان هنجار هایی است که زاده نگاه معطوف به ثبات حاکم بر جوامع است ... اساسا "عقل" را تعریف کرده اند تا بتوان گام زدن در هر راهی بجز مسیر پیش تعریف شده هنجارهای معطوف به حفظ ارزشهای زاییده ی ذهن انسان ذاتا" محافظه کار، را محکوم به جنون کرد و اگر اینگونه است - که هست - پس زنده باد جنون ! روانی عزیزم ! بگذار با هم بودن ما - که میدانی بعد فیزیکی اش اصلا" مد نظر من نیست - برای دیگران اساسا" قابل تعریف نباشد. رهایشان کن - می دانم تو اینها را مدتهاست که رها کرده ای - . بگذار من وتو ، تعریف خودمان را از جنون و خرد مندی داشته باشیم. و مگر نه اینکه ایین فرزانگی ، همین باز تعریف چارچوب های رایج و متداول است ؟ چه اهمیتی دارد گناهکار بودنمان ، اگر اصالت شاخص ها ، مردود باشد؟ "گناه اول ما افتتاح پنجره بود"... اما بگذار تا ببینند انهدام دیوارها چه بر سر همه ی عقل مداریشان خواهد آورد... روانی عزیزم ! شاید دیواری اگر نبود ، بی تابی آدمها برای فرو ریختن فاصله ها ، ذیل تیتر "کمال" ترجمه نمی شد. تعالی ادمها ، راز پنهان این بی تابی هاست . بی تابی هایی که در حرمت شان ، تردیدی روا نیست . روانی عزیزم ! حرمت بیتابی ها ، محراب مقدسی است که در انجا می شود زانو زد و بغض دوری چشمانت را گریست . من عابد همین محرابم . حتی اگر کافرم بخوانند به خدایی که رسالتی جز دوری آدمیزادگان تنها ندارد... بگذار بگویند هر چه می خواهند. من آیین خودم را دارم... "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:14 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
...ساعت شمار ساعات ، چون رشته ای دور گردنم آویخته است..... حالم از این تیک تاک قانون و ساعت به هم میخورد. من مقیم سرزمین ممنوعه ام.
و می شه تا ابد به این جمله، اضافه کرد، اما کلام آخر همین می مونه. "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:32 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
روانی عزیزم! گفتی که از شرم چیزی نگم ! اما من هنوز شرمگینم از چشمانی که بی قراری در سکوت رو یادم داد. یادم داد که می شه بی تاب بود و بی تابی رو داد نزد. روانی عزیزم ! با هم بودنای ما همیشه همینجوریه! ما همیشه ، حتی تو اوج بدبختیامون - که الا ماشاءالله ادامه دارن! - به قول تو قدر لحظه های با هم بودن رو دونستیم و به جز اون دو سه باری که اشک پرده دری کرد و می دونی، بقیه دفعات انگار توی خلسه فراموشی و خلاء گذشت... رمزی داره البته این نکته که باید اون رو در حرمت لحظه هایی جستجو کرد که بزرگ هستن و محترم .اینه که وقتی لحظه های با هم بودن ما تموم میشن و باز بر می گردیم به دنیای نفرت اور مرده ها ، تازه یادمون میاد که چه زجری می بریم از نرسیدنی که معنای عذاب رو به عینی ترین شکل ممکن ، میذاره جلوی روی تنهایی های آدم... روانی عزیزم! همیشه وقتی میری و من تنها می مونم - حالا طعنه نزن! می دونم این رفتن دو طرفه است و اونور قضیه هم تو تنهایی - یعنی دقیقا" از همون لحظه ای که تو دنده عقب می گیری و یه دست تکون می دی و میری توی پارکینگ و من با غیظ تمام ، پامو روی گاز فشار میدم ، یه حس غریبی میاد سراغم که توصیفی براش ندارم . مجموعه ای از افکار متضادی که توش هم میشه آرامش رو دید هم نفرت از خود رو . هم ردپایی از خلسه توش پیدا می شه و هم بیتابی و هم احساس کم اوردن در برابر همون حس همیشگی تنهایی و البته همون احساس شرمی که گفتی ازش چیزی نگم... وجه غالبش ولی آرامشه ... آرامش از بودن بزرگوارانه کسی که همه نبودنهای تو رو تاب آورده و هنوز می تونی آرامش رو با اون و اگه بخت یاری کنه ، کنار اون ، درک کنی... روانی عزیزم ! یه چیزی رو تازه فهمیدم ! دلتنگی من فقط همون لحظاتی کنار می ره که با تو ام . واسه همینه که همون لحظه ای که ازت جدا میشم ، باز دلتنگ میشم و بیتاب . تازه حرفای نگفته یادم میاد و تمام دغدغه ام این میشه که جمله بندی اونا رو درست کنم واسه دفعه بعد. اگه دفعه بعدی باشه... و کاش باشه... "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 9:54 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوونه عزیز!ساده بگم :اصلا نمی دونم چرا دیروز تا باهات حرف زدم،همه چی یادم رفت.خودمم نفهمیدم چطور زدم زیر همه قرارای خودساخته.می دونی واسه خودم عجیبه که چطور وقایع اخیر که فکر می کنیم آخر ماجرا رو رقم زده هم ،در با هم بودن ما تاثیری نداشته .باور کن دیشب یه بارم یاد دردسر های اخیر و موانع پشت سر همی که ایجاد شده نیفتادم.همین ،اصل ماجراست که ما با هم ،همه چیزو فراموش می کنیم.
عزیزم!هنوز هم بهانه های دلخوشی هست .مثل همون" قابلی نداشت".در ضمن ، تا دیشب ،خیلی وقت می شد که نخندیده بودم.
مکتب ها و مسلک ها یک دم به کنار،
آنان را بی آن که فراموش کنیم،یک چند به خود وا می نهیم...
دیوونه عزیز ،ما قدر لحظه های دزدیده شده رو خوب می دونیم. عجیبه در تمام مدت با هم بودن ،به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنیم تا موقعی که جداشیم .همیشه تا چند ساعت بعدش ،گیج گیجم. دیشبم بیشتر از همیشه.اصلا ولش کن نمی خوام راجع به بعدش بگم ،خودت که می دونی .بهتره از اونی بگم که واسه توقف زمان ، ایده آله.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
مث همون سکوت زیر آب بود ، هیچ چیز دیگه ای نمی شنیدم.
دیوونه عزیز!دیشب اومدم بهت بگم که چقدر دلم می خواست همون جا با همه چیزایی که همرامه و دوست دارم فرو برم ،این جوری ، ضربدری که رو شیشه کشیدی ،همیشه می موند.شیشه های بخار گرفته رو که یادت هست؟
راستی !یکی طلب من،دیشب واقعا هوس اون سیگارای مشترکو کرده بودم که سرفه های تو یادم اومد.اگه در طول روز یه کم کمتر بکشی ، دیگه مجبور به تحریم نمی شم.
اینا به کنار، آخ دلم سوخت وقتی یادم اومد که دیشب بهت نگفتم چقدر دلم برات تنگ شده بود...
....نه آن واپسین دیدار
در قلمرو تاریک روشن
یکی از شعرای تی.اس.الیوت با این دو خط ، تموم میشه که منو همیشه یاد اون کوچه میندازه.
پ.ن۱:دیگه از شرم چیزی نگو لطفا.
پ.ن۲:بدون پس و پیش کردن کلمات ،هر چی خواستم بگمو کنار هم گذاشتم .همش پراکنده گویی شد ولی تو که می فهمی.
"روانی"
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:19 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
روانی عزیزم! ممنون که بهم دلگرمی میدی و میدونم این حرفای تو از جنس تسلیت گفتن های بعد از مجلس ختم نیست! واسه همین واسم خیلی ارزش دارن این حرفای تو... - رواني عزيزم ! يه پاراگراف گنده نوشتم از دلهره هام ، دلتنگيام ، نا اميديام و همه اون چيزايي كه اين روزا داره منو له مي كنه... ولي آخرش ديدم چيزي كه تو ندوني ، نوشته نشده... پاكش كردم و به جاي همه اونا مي نويسم : ممنون كه هستي هنوز... خيلي دلم تنگه واسه چشمايي كه ديدنشون غير مجازه اين روزا ! ولي بي خيال... "ديوونه"
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:21 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
"قفل یعنی که کلیدی هم هست" اگه می خوای پوزخندم بزنی ،بزن ولی هست. "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:39 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوونه عزیز!فکر نکنی میخوام ژست دکتر فرانکل رو بگیرم و مثلا امیدوارت کنم ولی یه سری بدیهیات هست که نمیشه نادیده گرفت: لحظه های نرسیده،اتفاقات پیش بینی نشده و حتی دور از ذهن و پیشامد هایی که هرچند احتمال وقوعشون کمه ولی محتملند.بعید نیست یه بارم که شده لحظه های پیش رو ،در افق انتظارات تو سر برسن .من که ترجیح میدم امتداد نگاهمو به اونجا ببرم. ...سببی نیست که هرگز نرسد "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:35 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
برام دعا کن روانی عزیزم! خیلی داغونم!
گمون نکنم طاقت بیارم... پ.ن: می دونی که به خدا اعتقاد ندارم . ولی خیلی عاجز شدم این روزا . واسم دعا کن . خیلی هم دعا کن. یه جوری که اگه خدایی وجود داشت ، یه کم روی زندگی من وقت بذاره... روانی عزیزم! دعاکن... "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:27 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوونه عزیز! می دونی این روزا خیلی زیاد بهت فکر می کنم ،خیلی.یه سری از رفتارا و واکنش های اخیرت،پیش فرضای ذهنی منو داره بهم میزنه.تا همین چند روز پیش ،باورمن این بود که "اگر خدا نباشد،همه چیز مجاز است" ولی حالا اون شناختی که از تو دارم،با این تصمیمی که گرفتی و پشتوانه های فکریشو کنار هم که میذارم،فقط به تناقض می رسم. عزیزم! همونایی که فکر می کردم همش به درد سر و کله زدن اگزیستانسیالیسم و منتقداش میخوره ، به طور عینی جلوم قرار گرفته، نشخوار کردن این شر و ورای فلسفی هم از ما گذشته ، ولی باور کن نمی تونم این تصمیمتو هیچ جوری به عقایدت سنجاق کنم.راحت بگم شاید من بیخودی تو این قضیه دنبال ردپای قواعد اخلاقی می گردم .شاید بعضی زوایا رو نخواستی که ببینم. "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:22 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
روانی عزیزم! نفرت من از همه اون چیزایی که بهش دچارم و جغرافیای ما رو شکل داده ، چیزی نیست که لازم باشه برات توضیح بدم . اون چیزی هم که باعث میشه اون وقتی که باید باشم ، برم ، جزئی از الزامات همین جغرافیای لعنتیه! تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که این رفتن ها ، برای خود من ، دردناک تر از اونیه که اصلا لازم باشه عمق حس من از این رفتنا رو - که ترکیبیه از نفرت و شرم و تحقیر و عجز و بیچارگی و خشم و بغض و درد و ... - بهم کنایه بزنی... روانی عزیزم! از خودم متنفر و عصبانی ام که مجبور میشم به ختم بهترین لحظه های زندگیم - می دونی که اغراق نمی کنم- و بغض و درد و حتی نفس تنگی رو تا عمق سینه ام ادراک می کنم وقتی می بینم عزیز ترین چیزی که توی زندگیم دارم ، رفتن منو نمی خواد و من انقدر حقیر و عاجزم که حتی بودن ام رو نمی تونم تقدیمش کنم... حس بدیه روانی... خیلی بد...خیلی... از دست خودم عصبانی ام و از خودم متنفر... باور کن که اینو بی هیچ اغراقی می گم . نگاه کردن به چشمهای تو ، این روزا کار سختیه روانی! شرم ، بیخ خرخره منو چسبیده و این حس نفرت از خود رو دو چندان می کنه... هیچ وقت از شماتت های تو دلخور نمی شم . تو - خودت می دونی - تنها کسی هستی که اجازه داری هر جور که دلت می خواد منو سرزنش کنی... من مقصرم روانی ! اینو می دونم . ولی تو هم لابد می دونی که تاوان این تقصیر رو دارم به سخت ترین شکل و به شدید ترین حالت ، در تک تک ثانیه هام پس میدم... ... ( به جای همه اون چیزایی که خودت می دونی ) "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 13:16 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز تا چند ساعت بعد از تماست ،خیلی عصبانی بودم .از تو،از خودم،از همه چیز.حتی الانم رگه های اون عصبانیتو نمی تونم پنهان کنم. دیوونه عزیز!اصلا دوست داشتن ها به کنار، وقتی می بینم لحظه آخر با هم بودن ما،عین لحظات اوله، وقتی ۷ساعت حرف زدن نه منو خسته می کنه نه تو رو،اون وقت حرصم می گیره از اینکه درست همون زمانی که باید باشی،می ری. همینه که اغلب موقع خداحافظی ،حرفامو تعبیر به کنایه می کنی.اینا گلایه های من از توئیه که مهارت منحصر بفردی در بغرنج کردن اوضاع داری،اونم به تکرار و توالی. بعید می دونم اگه وقایع چندسال اخیرو مرور کنی ،خودتم از دست خودت عصبانی نشی.منم از خودم ناراضیم که اگه با تو بودنو می خوام،چرا جسارت بهم زدن قرارای خودساخته رو ندارم. عزیزم!خودت که می دونی به انتظار قضا و قدر نشستن و الکی امیدوار بودن ،کار ما نیست.همه چیز هم داره مرحله به مرحله از خواست ما فاصله می گیره،تو هم که گویا خودتو به این سیل سپردی... دیوونه عزیز!خیلی چیزای دیگه باید بگم اما فعلا عصبانیم . "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 2:2 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
روانی عزیزم! دل کندن از تو و رفتن ، برای من همیشه سخت بوده و دیشب از همیشه سخت تر . تو اگه دیشب منتظر رفتنم بودی تا بغض کنی برای تنهایی مون ، من تازه فرصتی پیدا کرده بودم تا بعد از یک ماه بتونم بغض کنم اونم واسه تنها کسی توی دنیا که بغضمو می فهمه و دردمو میدونه. اینه که دل کندن از ثانیه ها ، وقتی تو کنارم نشستی و سرتو گذاشتی روی فرمون ماشین و بغضتو قورت میدی تا من نفهمم - که می فهمم - واسم خیلی سخته. انقدر که ده بار تصمیم بگیرم برم و ده بار - در کسری از ثانیه - تصمیمم عوض شه! رواني عزيزم! ما چند ساله كه داريم خودمونو به زور نگه مي داريم. به زور مي خنديم و به زور راه مي ريم و به زور مي خوابيم و به زور بلند مي شيم و به زور زندگي مي كنيم . و دردناك تر از همه اينكه لحظه به لحظه و ثانيه به ثانيه ، به زور بغضمون رو فرو مي ديم تا نگاه نامحرمي به نگاه خيسمون نيفته. فقط موندم كه وقتي قراره همديگرو نبينيم اون حرفايي رو كه حتي تو اين فضاي مجازي نميشه گفت ، روي كدوم ديوار گريه بكوبيم... رواني عزيزم ! چند تا پست پايين تر واسم نوشته بودي كه من دوست داشتنو نشونت دادم . حالا ديگه مي دونم كه دوست داشتن من ، مقابل تو و دوست داشتنت و بزرگي و بزرگواريت خيلي حقيره . اصلا" واسه همينه كه سرزنش و شماتت هات - كه مي دونم "درد" مسبب اونهاست - ناراحت و غمگين و ديوونه ام ميكنه و منو تا حد انفجار مي بره ولي دلخور اصلا"... مثل همين ديشب كه گفتي اين مرام بازي هاي تو ، همه چيز رو خراب كرده و گفتي كه تو خودت بيشتر از همه در وضعيتي كه دچارشيم ، مقصري... مثل همين ديشب كه كنايه زدي به عكسي از من كه توي گوشي موبايلت بود و بعد حرفتو پس گرفتي... رواني عزيزم! ديشب موقع خداحافظي ، ازت پرسيدم چرا هميشه خداحافظي هاي ما اينقدر گهه؟ مي دوني چرا پرسيدم ؟ چند دقيقه قبلش گفته بودي كه كاش بزني و هر دوتامونو بكشي تا راحت بشيم. يادته؟ خداحافظي ما هميشه حكم مردنو داره ! انگار بعد از چند ساعتي كه به ما اجازه داده شده كه سر بكشيم به دنياي زنده ها ، يه شيپوري حكم مي كنه كه وقت تمومه و باز بايد بميریم . اينه كه كلمه خداحافظ اينقدر كثافت ميشه و به زبون آوردنش انقدر سخت... كاش ديشب تاريخ رو به يادم آورده بودي تا باز خاطره ساعتهاي بي تكلفي رو كه گذشت زنده كنيم . اما بازي تاريخ ، بعد ديگه اي هم داره به اسم آينده. تا اميدوار باشيم كه هزار سال بعد از اين خواب طولاني بيدار مي شيم و من باز بهت ميگم: دوباره سلام يادگار عزيز روزهاي خوب شكيبيدن... - امروز صبح ، تو همون راهي كه ديشب با هم ازش گذشتيم ، تصادف كردم . سيني عقب ماشين جمع شده و در صندوق باز نميشه و ... اگه خنده ات نميگيره بازم به يارو گفتم بره... - يه چيز ديگه ! خيلي دوست دارم اين روزا كه وجود خدا رو باور كنم ! "ديوونه" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 9:20 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
لعنتی! وقتی بهت می گم دیگه برو، یعنی برو، حالم بده و نمی خوام بفهمی ،یعنی دارم به زور خودمو نگه می دارم، یعنی سرم داره می ترکه،یعنی بیشتر از خودم نگران توام.اون وقت تو ،ده بار، در ماشینو باز و بسته کن تا منم ده بار بغضمو بخورم.بعدشم همه راهو ،درست، تا دم در پارکینگ دنبالم بیا ! با این کار ، فقط اون فرصتیو که میشه راحت تو اون مسیر تاریک بغض کرد ،ازم می گیری.با این کار، فقط دلم بیشتر به حال دوتامون می سوزه . دیوونه عزیز! اصلا وقتی قراره دیگه همدیگه رو نبینیم ،یعنی چی که مسیر برگشتو با هم بیایم؟! مگه من و تو ،بقیه وقتا تنها نیستیم ؟ پ.ن راستی ! حواست به تاریخ بود؟ درست یه ماه پیش.امشب چند بار خواستم بهت بگم برو همون جا ولی باز حرفمو خوردم. "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 1:0 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
چه سود از تنهایی را سرود کردن چه سود از آواز دادن در برهوتِ تاریک وقتی که می توان بی انتظارِ ِهمراهی تمامِ یک غروب را گریه کرد. - دارم میرم گریه کنم... مثل دیشب... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 15:27 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روانی عزیزم!
چند بار اومدم بنویسم ولی نشد. نتونستم . دستم لرزید و ... شرم ، حس خوبی نیست... فعلا" همین... "دیوونه" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 13:32 توسط دیوانه
|
|
||
|
|
|
|
|
یک دوستت دارم ناگفته
خواستم تا صفحه باز میشه، اول این عبارتو ببینی.گفته بودم زمانی ممکنه برسه که دایره دلخوشیا محدود محدود محدود شه...فکر کنم موعدش واسه ما سر رسیده،مثل همین حالا که من دلخوشم به اینکه قراره تو ،چند ساعت بعد،بیای و یه دوستت دارم ناگفته رو ببینی .فقط ببینی، حتی از خودم نشنوی، اونم وقتی که خیلی دیر شده حتی واسه تداعیش . "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 2:6 توسط رواني
|
|
||
|
|
|
|
|
...و نویدی خود اگر نیست
تسلائی هست. چرا که مرا میراث محنت روزگاران تنها تسلای عشقی ست که شاهین ترازو را به جانب کفه فردا خم می کند. "روانی" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 1:59 توسط رواني
|
|
||